این روزها به هرکی میرسم توضیح میدم که دارم میرم ایران و در ضمن اضافه هم میکنم که چون "سوختم " داره تموم میشه ؛ راهی ایرانم.
پریشب آقای شوهر خیلی جدی ازمن می پرسه : واقعا" میگی که سوختت داره تموم میشه ؟
من : "بله"
آقای شوهر: پس چرا تو یکسال و نیم گذشته سوخت من تموم نشده ؟!
من : حتما" تو "باک " بزرگتری داری .
آقای شوهر : نه . تو موتورت خرابه.
من : موتورم خرابه ؟....
فکر هم که نکنم ؛ به نظرم حق باید با آقای شوهر باشه . موتورم خرابه . خدا خیرتون بده جایی سراغ ندارین که موتور خراب رو بیارن پایین و جاش یه موتور جدید دوگانه سوز بزارن؟
خودکار به دست مشغول نوشتنم که چشمم ثابت می مونه روی دستم. یادم می افته به دستهای مر... خانوم . کارگر جوونی که تو خونه مامانم اینها کارهای خونه رو می کرد. پایین تر از مچ دستم نرسیده به ساعتم جای سوختگیه اتو رو می بینم . به خودم میگم:"آخه کدوم جانور دوپایی لباسش رو توی تنش اتو میکنه که تو کردی ؟!" خنده ام میگیره؛ به خودم میگم خجالت بکش خنده امو جمع می کنم که چشمم می افته به انگشت شصتم که پوست روش رفته یادم می افته صبح که هول هولکی داشتم گردن بندمو از کشو می کشیدم بیرون، شصتم کشیده شد زیر کشو و چوب کشو پوستشو برد حالا که بهش فکر می کنم ذوق ذوق ( چه جوری می نویسن این لامصب رو !؟؟) هم میکنه .این درست همون شصتمه که نمدونم یه ماه پیش چی کار کردم که ! تاول زد و بعد پوست پوست شد و بعد ...هنوز ناسوره .انگشت اشاره و انگشت وسطی ام نمور درد میکنه .از بسکه آقای شوهر هی یادآوری می کنه "در" کشو و کمد هایی که باز میکنی ببند در آخرین لحظه سعی می کنم کشو ها رو با فشار ملایم کمر ببندم که یادم میره انگشتام هم میذارم لای در کشو ! باید لاک هامو پاک میکردم. دیروز رفتم یه شلوار جین تنگ خریدم از اونا که بهش میگن لوله تفنگی . فکر کردم شلوار جین رو باید همیشه یه سایز کوچیکتر گرفت . شلوار جین همین جوری پرو کردنش نفس گیره حالا وای از اینکه تنگ هم باشه. همچین بگی نگی یه کم هم چاق شدم. با بدبختی شلوار رو کشیدم بالا و عرق ریزون دگمه رو به "جا دگمه" رسوندم لامصب "جا دگمه" تنگه ! فشار میدم با همون شصتم که ذوق ذوق میکنه .از رو نمی رم که . دگمه رد میشه و "تق "صدای پریدن گوشه ناخنم رو می شنوم .اهمیت نمی دم .همچین یه نگاه ظفرمندانه به هیکلم تو آینه میندازم و میام بیرون تا تایید آقای شوهر رو بگیرم که وقتی میگه یه سایز بزرگتر رو هم امتجان کن تازه یادم می افته به ناخنم و نگاه می کنم به ناخن تازه لاک زده شکسته ام که حالا سرش پریده . به خودم میگم " ای وحشی یه روز هم نتونستی ناخنهات رو مثل خانم ها نگه داری " باید لاک هام رو صبح پاک میکردم . آدم انقدر درعجله و بی حواس و بی احتیاط و بی ملاحظه وبی ... ؟؟؟
این پست مربوط میشه به یه بازی وبلاگی که من هم دوست داشتم توش شرکت کنم و قراره شما در مورد اسم و فامیلتون بنویسین.
اسم کوچیکیم بنفشه است . مامانم از وقتی دانشجو بوده دقیقا" میدونسته که دلش میخواد بعد از ازدواج یه دوجین دختر داشته باشه و کاملا" هم مطمئن بوده اسم اولیش رو بنفشه میذاره. گل های بنفشه رو خیلی دوست داره و با آبرنگ یا مداد رنگی خیلی هم قشنگ می کشدشون. من از زمانی که متوجه اسمم به عنوان هویت شدم دوسش داشتم چه اون موقع ها که روز اول مدرسه بچه ها "دفتر کلاس" رو نگاه میکردن ببینن چند تا از اسمشون توی کلاس هست و چه بعد ها که تو دبیرستان بچه ها یه اسم خارجی تو مایه های کتی و سارا و سوزان ... اینها داشتن که الکی به پسر ها می گفتن! یادم نمی یاد هیچوقت دلم خواسته باشه که اسممو عوض کنم .یه جورایی انگار گم میشم.اسمم برای فارسی زبان ها اسم راحتییه و هیچوقت نفهمیدم چرا مردم اینهمه در دوباره گفتنش اشتباه می کنن. تا دلتون بخواد ازمردم شنیدم " حالتون چطوره شبنم خانم ؟" ! یا اصلا" یه همسایه آذری زبان داشتیم که میرفت می آمد می گفت بنوشه خانوم ، اعتراض می کردم میگفت آهان ببخشید "ونوشه خانم"! یا این همکار افغان ما که از اول انقدر به ما گفته شکوفه خانم مجبور شدم من هم براش یه اسم بذارم ! متاسفانه این خارجی ها هم وقتی به "ف " میرسن که بعدش هیچ حرف صداداری نیست و یه "ش " قرار گرفته رنگ به رنگ میشن و نمی دونن از کجای لب و دندون و حلقشون باید این صدا رو تولید کنن. گاهی اوقات بدجنسیم میگیره همین جوری صبر میکنم تا حسابی زورهاشونو بزنن و خودشونو بکشن و درستش رو بگن . البته بعضی هاشون خیلی خوب به خاطر میسپرن و اسمم رو بعدا" هم خیلی با نمک تلفظ می کنن اما خوب برای کار کردن نمی تونی ملت رو بذاری سرکار درنتیجه اگر چه که این کار به نظرم کم از تجاوز نبود اما به عزیزان خارجی خودم را به اسم معادل انگلیسی یعنی همون "ویولت" معرفی میکنم. این جوری فکر میکنم کمتر در حق خودم اجحاف کردم !
من رنگ مورد علاقه ام هم بنفشه و شاید تنها گلی که بلدم به واقعیت نزدیک تر بکشم بنفشه است . یه روز خیلی خوب که فکر کردم متوجه شدم روحیات و خلقیاتم هم خیلی به رنگ وارنگی وتنوع گل بنفشه نزدیکه حالا نمی دونم همه اون هایی که اسم یه گلی روشونه که تو دنیا بارنگ ها و شکل های مختلف وجود داره وضع منو دارن یا فقط من یه همچین حالییم ؟ از شکل نوشته شدن اسمم هم خیلی خوشم میاد یه جوری مهربون و خندون و شکل خودم جمع و جوره . درضمن که برام فرق نمی کنه ناصر مسعودی "بنفشه گول" بخونه یا مهستی " بنفشه ، بنفشه دریا کنار اومد" یا فرهاد "کوچ بنفشه ها" من بسیارشادان میشم.
واما اسم فامیلم بر میگرده به یکی از سلسله های پادشاهی در ایران که من اون سالهای مدرسه خیلی دوست داشتم که بیش تر از 4-5 خط تو کتاب های تاریخ مون دربارش بنویسن ولی خوب این جوری ها نبود. شاید خوب دلشون نمیخواست که بگن این اولین حکومت مستقل ایرانی بعد از اسلام در ایران بوده که به کشاورزی خیلی اهمیت میداده و تازه داشته یه سرو سامونی به مملکت میداده که باز ریختن سرشون .کلا" خونواده پدریم فکر میکنیم این یه فامیلیه که خیلی فامیلیه و من یه چیزی میگم شما یه چیزی می شنوین . خوبترین و بهترین و کاملترین و هرچی ترین دیگه که ممکنه باشه ما همونیم .حتی " تر" تر. کلا" که از خدا پنهون نیست از شما هم چه پنهون من هم اسمم و هم فامیلم رو خیلی دوست دارم.
من آلرژی دارم .چه این ور دنیا چه اونوردنیا . در یک زمان نامشخصی که زمین دستاشو از هم باز میکنه و یه نفس عمیق مشتی میکشه من "دچار" میشم . اتفاقی که می افته بسیار ساده است .جریان سیالی از آب از کلیه منافذ صورتم جاری میشه و خدارحم کرده روی صورتم دو تا چشم و دو تا سوراخ دماغ بیشتر ندارم وگرنه که به آبشار نیاگارا میگفتم فوتینا ! خداشاهده کور شم اگه دروغ بگم در بعضی لحظه ها یک صدم ثانیه دیر تر این دستمال رو بگیرم زیر دماغم ؛ می بینیم افتادم به چکه ! و برای اینکه احساسی که دارم درک کنید کافیه یک سر یک دستمال کاغذی رو لوله کنین و به شکل مخروط درآرین . همون شکلی که وقتی خون دماغ میشین میکنین تو دماغتون .اما سرش رو نازک نازک کنید و هی فشار بدین ته دماغتون که یهو یه چیزی از جلوی پیشونیتون تیر بکشه بره بزنه پس کله تون وبرگرده بیاد پشت چشمتون واشکتون سرازیر بشه و سرو کله اتون و جمع کنین و عقب برین و جلو بیاین و بگین "ااااااچووو" عطسه که فرمودید مهلتش ندین ؛ نفس نگرفته دوباره این دستمال رو به شکل دفعه قبل به دماغتون فرو کنین ؛ بعد از چند بار ممکنه عطستون هم نیاد ولی شما باز فشار بیارین ؛افاقه نکرد همین وسط ها یه قطره آبلیمو تازه بچکونین تو چشمتون ! چند روزی که بلاانقطاع روزها با یه همچین وضعی دست به گریبان بودین و شبها کابوس دیگری به نام نفس کشیدن از دهن و خفگی با شما همراه بود یه روزصبح همچین که دیگه حلقتون به خشکی افتاد پا میشین وبا لب های ترک خورده ؛ ورم کرده درحالیکه دیگه چشمتون جلوی پاتون رو هم نمی بینه ازبسکه دستمال کشیدی دورش و دماغی که نوکش میسوزه و توش میخاره با سردرد فراوان رفتین جلوی آینه یهو می بینین واااااای چه قورباغه نازی از توآینه داره به شما لبخند می زنه .
فرق این ور دنیا با اون ور دنیااینه که اون ور دنیا ؛ تهرون خودمون ؛ تا این جریان آب راه می افته میری به دکتر محترم توضیح میدی اون هم بی معطلی کورتون رو به شما تزریق میکنه . اما؛ دکترهای کافر از خدا بی خبر اینجا یه یک هفته ای زجرت میدن بعد که دیگه دیدن این قورباغه توی اتاقشون همین الان هاست که مثل مگس بخورتشون بهت کورتون میدن ..بعله ؛ هفته پیش یک چنین روزگاری داشتم از ایدز بدتر.
پی نوشت : دیروز تو رادیو شنیدم میگه عزیزانی که آلرژی دارن بیان عضو گروه تحقیقاتی ما بشن اینجوری ممکنه 8000 دلار برنده بشین... به خودم میگم ای به خشکی شانس ! حالا وقت کورتون خوردن بودن؟ این خارجی ها یه چی میدونن یه چی میگن دیگه !!!
توی فیلم اشک ها ولبخندها جایی که" کاپیتان" ؛ "ماریا " رو می بوسه و ازش تقاضای ازدواج میکنه . ماریا در جوابش میگه " حتما" من در دوران کودکی یا نوجوانی کار نیکی انجام دادم که چنین پاداش خوبی گرفتم " دوشنبه تولد من بود و آقای شوهر برای من کاری کرد که از اون روز تا حالا همش با خودم میگم " حتما" من در دوران کودکی یا نوجوانی کار نیکی انجام دادم که چنین پاداش خوبی گرفتم " .
پی نوشت: از حالا به بعد به کمک دوست و رفیق شفیق عزیز دلبندم میکروفن فوق حرفه ای اهدایی توسط آقای شوهر صد البت با راهنمایی های امینه خانوم ؛ " یتی " بیشتر صدام رو می شنوین . اصلا" از همین حالا از همین جا .
دو ماه پیش یه روز غروب آقای شوهر با یه نامه مشکوک اومد خونه. بازش که کردیم فهمیدیم نامه از طرف شخص شخیص صاحب خانه است مبنی بر اینکه دو ماه وقت دارین از خونه ام بلند شین چون خودم می خوام بیام بشینم! اینکه شوکه شدیم بماند چون ایشون مقیم ونکوور بودن و ما هم در آخرین مکالمه ای که با نماینده زبون نفهم ایشون داشتیم ( البته ایشون فارسی حرف می زنن ؛ منظورم اون زبانه !) مشخصا" اعلام کرده بودیم که ما تا اواخر بهار اینجا می مونیم و خودمون هم فکر کرده بودیم همون موقع ها دنبال خونه برای خرید می گردیم. ( قابل عرض اینکه اینجا چون بهره های بانک ها پایینه شما میتونی خونه بخری و قسطش تقریبا" یه چیزی در همون حدود اجاره ای که میدی در می یاد؛ البت بماند که فهمیدن چگونگی محاسبه نرخ وام و مالیات های سالیانه و ماهیانه و باقی قضایا خودش یه محاسبات عددی مبسوط و زمان بر می طلبه) بعد از اینکه از شوک در اومدیم گفتیم بهتره بهترین بهره برداری رو از این موقعیت بکنیم و همین حالا بگردیم دنبال خونه برای خرید. شما در نظر هم بگیر که دو ماهی که مهلت داری وسطش تعطیلات کریسمس و سال نو میلادی هم هست و کلا"تو این زمان تعداد خونه خیلی کمتره و خونه خوب هم روی زمین نمی مونه و گاهی حتی گرون تر از قیمت اصلی فروش میره پس به سفارش اطرافیان ؛ خداوند تبارک و تعالی رو به عنوان "یار سوم" انتخاب کردیم و لخت شدیم رفتیم وسط زمین که گل بزنیم ! من و آقای شوهر و "خدا" .
ما با چند تا علامت سوال هم روبرو بودیم . اولا" اینکه کجا دنبال خونه بگردیم ؟ که خودش ماشالله چندین تا مطلب اساسی برای در نظر گرفتن داره و شما تصور کن که ما کلا" دو سال نشده که تو این شهریم ! یه دونه ماشین بیشتر نداریم و متاسفانه اینجا نمیشه مثل تهرون واستاد کنار خیابون ماشین گرفت؛ دربست گفتن که پیشکش. هرجا میری یا باید ماشین داشته باشی یا تو مسیر اتوبوس ها باشی حالا وای از اینکه این از خدا بی خبرها هم یهو برن تو اعتصاب ! دوما" اینکه چه جور خونه ای بخری مطلب دیگه ایه .خونه ویلایی به هم نچسبیده (House) ؟ از یک طرف چسبیده ؟ از هر دو طرف چسبیده ؟ برج ؟ که این ها هم هر کدوم داستان های خودشون رو دارن از موقعیت مکانی بگیر تا سن و سال و شارژ ماهیانه ... سوما" نقشه های داخلی خونه های اینجا غالبا" هیچ ربطی به سلایق و نیازهای ایرونی جماعت نداره .تبارک الله اصلا" طراحی داخلی ندارن ؛ تا جاییکه فروشنده های عزیز وقتی میخوان نظرت رو نسبت به یه خونه جلب کنن میگن" نقشه خونه ؛ ایرونی پسنده !" القصه همین باعث میشد خونه هایی رو که می پسندیدیم صاحبخونه اش ایرونی باشه . اینجا خونه خریدن آدابی داره تو مایه های پوکر. شما پیشنهاد قیمت و تاریخ پیشنهادیت رو امضا میکنی میدی دست Agent خودت که همون دلال خودمونه. اونهم اینو می فرسته برای دلال فروشنده بعداونها میرن تو شور و مشورت. بعد قبول نمی کنن مثلا" قیمت بالاتری میخوان یا مثلا" یه دستی میزنن که اصلا" ما یه خریدار بهتر هم داریم بعد تو می افتی تو هول و ولا که خونه رو از دست ندی بعد دلت هم نمی خواد گرون تر بخری بعد دوباره پیشنهاد میدی و بعد دوباره روز از نو روزی از نو .گاهی این "پاس کاری" و "از این دروازه به اون دروازه "چند روز طول می کشه و شما تو این مدت جد و آبادت می یاد جلوی چشمت و هیچ وقت نمی فهمی که راست میگن یا دروغ ! ما اینجا چندین بار به روح پدر آقایان دلال آژانس های املاک مملکت خودمون درود فرستادیم .خونه اولی که با دلی کمی چرکین برای خرید پسندیدیم همون خونه ای بود که روزهای اول مهاجرت برای اجاره بهمون نشون داده بودن و فکر کرده بودیم "وا چه نقشه مسخره ای !" حتی حاضر نشدیم اجاره اش کنیم ! سه چهار روزی صاحبخونه ایرونی که میگفت می خواد خونه رو به ایرونی بفروشه بازیمون داد تا آخرش به یه پیشنهاد دیگه فروخت ! توپ به اوت رفت . خونه دوم با صاحبخونه ایرونی رو هم تقریبا" دلال ما از زیر سنگ پیدا کرد و صاحبخونه گفت موافقه که بفروشه . باز بازی از نو ! دلال اونها یه عددی گفت و ما یه عددی یه کم پایین تر و دلال اونها رفت و اومد یه عدد یه کم بالاتر گفت و ما هم که دیگه به اندازه کافی دخلمون اومده بود با "یار سوم" مشورت کردیم و گفتیم باشه ؛ قبول. که ناگهان صاحبخونه گفت:
" بیا ! نمی فروشم . دیشب فامیلمون اینها اینجا بودن گفتن عددی که ما گفتیم اشتباهه ! خونه ما خیلی بیشتر از این حرفها می ارزه !" دبه شنیدین ؟ سنگ پای قزوین چی ؟ تکل از پشت آقا . تکل . ما هم با صورت رو زمین ولو .کلا"شما الان حتی نمی تونی تصور کنی که به ما چه روزهایی گذشته .انگار یه خری به قصد کندن گوشت تنت گازت گرفته باشه . هر روز صبح دلشوره بریز تو قهوه هم بزن بخور . 4 هفته مونده به سر اومدن موعد قراردادمون دیگه بازدید از خونه های اجاره ای رو هم به برنامه اضافه کردیم .سه هفته مونده بود که بالاخره تصمیم گرفتیم و یه خونه اجاره ای رو انتخاب کردیم و قرار شد صبح من برم و با دلالش حرف بزنم تا تمومش کنیم که یهو فهمیدم تو ساختمون خودمون که اتفاقا" جزو ساختمون های انتخابیمون هم بود یه خونه دو خوابه رو دارن می فروشن . به آقای شوهر که گفتیم نعره کشید که بیخیال شو دیگه.ما هم کمی نفس عمیق کشیدیم گفتیم خوب اشکال که نداره بیا بریم شبونه یه نگاهی بندازیم . شما در نظر بگیر ما در این مدت بدون اغراق 50-40 تا خونه دیدیم .من تقریبا" تمام ساختمان های اطراف رو با تمام مشخصات واحدهای موجودشون تا سایز لباس زیر صاحب خونه اشون رو می دونستم . از اونجایی که کلا" در مرام من بی خیال یه کاری شدن راه نداره؛ رفتیم خونه رو دیدیم .صاحبخونه چینی با سلیقه ای بود . ما یه پاس ارزی دادیم به آقای شوهر . پسندید .چونه نزدیم .هیچی نگفتیم . گفتن تحویل خونه دو ماه و نیمه دیگه از حالا . امضاکردیم . خریدیم ! توپ رفت به کرنردر وقت اضافه ! این دوماه و نیمه رو بزاریم کجای دلمون ؟ اینجا کسی خونه اش رو کوتاه مدت اجاره نمیده .نگامون به " یار سوم" که خوب بالاخره کی میخوای بازی کنی؟ کشف کردم که یه واحد رو تو همین ساختمون خودمون گذاشتن برای فروش .صاحبخونه و دلال ایرونی ! زنگ زدیم به دلالشون در دو نوبت . یه بار من و یه بار آقای شوهر . تمام شرایط رو براش تعریف کردیم و گفتیم به صاحبخونه بفرمایید شما که این مدت خونه ات خالیه بده به ما اجاره .مشتریهات رو هم بیار خونه ات رو ببینن .هرکی هم خواست بخره یه دو ماهی پروسه اش طول میکشه .این مدت ؛ هم تو یه پولی درآوردی هم ما از آوارگی نجات پیدا می کنیم . یه یک هفته ای کلا" رفتیم سرکار ! که خانوم دلال با هزار عشوه زنگ زد و گفت فروشنده یک کلامه ! گفته نه . در این بین به اون آقای هندی الاصل که توی لابی میشینه ومسئول ساختمونه هم جریان رو گفتم .هفته آخر یه خونه رو اونور خیابون پیداکردیم مال یکی از آشناها . قرارداد بستیم و همه کارهای جانبی انجام شد که پس فردا اسباب کشی کنیم که ..." یار سوم" توپ رو از کرنر شوت کرد جلو پای ما. آقای "لابی من" زنگ زد که من با صاحب اون خونه صحبت کردم و راضیش کردم .گفته باشه ماهی 200 دلار هم اضافه تر اجاره میگیرم و دوماه و نیمه اجاره میدم .زنگ زدیم با ناباوری به همون صاحبخونه ایرونی .دردسرتون ندم. گفت کلا" دلالش بهش هیچ خبری در مورد درخواست ما نداده بوده و کلی هم از دست طرف عصبانی شد. القصه ما فردا شبش قرار داد بستیم و اون یکی رو فسخ کردیم و پس فرداش به یه طبقه بالاتر اسباب کشی کردیم و بالاخره گل در وقت اضافه. ما همه کارها رو راست و ریس کردیم. بعداز دو ماه تلاش و جزجیگر زدن و دلشوره قورت دادن های من .
دیشب توی سینمای سه بعدی " هیوگو" می بینم و تند تند پاپ کرن با کره اضافی میزارم توی دهنم و فکر میکنم یعنی میشه آرامش برای آدم تکراری بشه ؟
پی نوشت : در کل این دو ماه اونکه مثل دنبه روی ذغال جزجز کرده من بودم .الهی شکر قدرت خدا آقای شوهر تمام مدت مطمئن بودن که همه چی درست میشه .
فال میگیرم. اینجا خیابونا چراغ قرمز زیاد داره . من سر هر چهارراه با چراغ قرمزها فال می گیرم. هر روز صبح که میرم سر کار .هرشب که از سر کار بر میگردم.فکرم مشغوله . این یا اون؟ این محله یا اون محله ؟ انقدر خوبه یا نه ؟ بگم یا نگم؟ شمردن چراغ ها باعث میشه یادم بره چقدر از خونه دورم یا چقدر مونده به خونه برسم. یادم میره که چقدر از این چراغ ها متنفرم .با چراغ قرمزهای خیابونهای پیچ در پیچ کار ندارم اونا حساب نیستن . با 14 تا چراغ قرمز اون خیابون دراز و بلند فال می گیرم . 8 تا سبز 6 تا قرمز یعنی بله 3 تا سبز و یازده تا قرمز یعنی نه ؛7 تا سبز و 7 تا قرمز یعنی 50/50. حافظ باز میکنم ؛ نه اون می فهمه من چی میگم نه من می فهمم اون چی میگه .استخاره میکنم با قرآن .یادم میره که روی صفحه های قرآن "آریامهری " خونه مون خوب ؛ بد ؛ متوسط ننوشته . سوره سجده می یاد . من شکر می کنم همیشه چیزی برای شکر کردن هست .ساعت مچیم رو دادم دوستی که مسافر بود ببره ایران بده به بابام که بابام ببره بده نمایندگیش درستش کنن. مامانم پای تلفن میگه ساعتتو گرفتم انقدر ماچش کردم ؛ قربون اون دستای کوچولوت برم...من نشنیده میگیرم . اما تو سرم صدا می یاد . گوشی رو قطع میکنم . یه چیزی "جر" خورد. من از امتحان متنفرم. ازسوال های تشریحی .از سوال هایی که باید از 2 راه حل می کردیم . یا اونهایی که باید 5 مورد مثال میزدیم . 3 دلیل اصلی می آوردیم. صدای معلم لعنتیه جبرم میاد .دلایل مهاجرت ؟ من دلیل می شمرم. صدای "هیز" استاد مثلثاتم میاد . این عدد رو ازکجا آوردی ؟ صدای وکیل صاحبخونمون میاد " من نمی دونم مشکل خودتونه " من دلم می خواد بهش فحش های کشدار بدم .داد می زنم .فقط هواست .صدا ندارم .سرفه میکنم. زیاد سرفه میکنم . محکم تر سرفه میکنم صورتم سرخ میشه ؛ چشمام کاسه خون .میخوام این دل جر خورده امو بالا بیارم .لامصب .عق می زنم تا تفش کنم. بالا نمی یاد .هوا کم می یارم. نفس می کشم عمیق نفس می کشم .چشم هام پر اشکه . گریه میکنم . چراغ ها رو می شمرم .4 تا سبز 4 تا قرمز.
پی نوشت:سعی کردم که ننویسم این پست رو ...اما نشد.
سه ماه اول مهاجرتمون برای من روز وشبش مثل کابوس بود به هزارو یک دلیل که از همه مهم ترش این بود که هنوزآقای شوهر کار پیدا نکرده بود.از روزیکه رفت سرکار آرامش راه خودش رو به خونمون پیدا کرد. یادم نمی ره هفته های اول کارش رو که بخاطر سهل انگاری کارمند قبلی مشکلاتی توی کار بوجود اومده بود و من همش نگران بودم که آقای شوهر از پس جبرانش برنیاد و براش شروع خوبی نباشه ...گذشت.
شنبه شب مهمونی آخرسال شرکت آقای شوهر دعوت داشتیم . این دومین سالیه که ما به این مهمونی میریم.پارسال 2 ماه نشده بود که توی این شرکت کار میکرد. مهمونیه رسمیه که برنامه هاش موزیک و رقص و شام و معرفی و تقدیر از کارمندایی که پنچ ساله شده باشن و صد البت معرفی کارمند نمونه داخلی و کارمند نمونه بخش فروشه که با رای گیری خود کارمندای شرکت انتخاب میشن .
کارمند نمونه داخلی امسال "آقای شوهر" شد ! من به مراتب از خودش هیجان زده تر بودم. ( از اونجایی که بلد هم نیستم هیجانم رو نشون ندم کار به یه جایی رسید که خانوم چینی که از شوهرش برای پنج سال همکاری تقدیر شده بود اومد و به من گفت من باید از تو یاد بگیرم ! لوح تقدیر و از شوهرش گرفت و تو بغلش سفت فشار داد و جیغ کشید و شوهرشو بوسید که ادای منو در بیاره!)
بعد از یکسال مهاجرت و کار اون هم تو یه دنیای تازه در کنار آدم هایی که هر کدوم ماله یه گوشه از دنیان با آداب و رسوم و قوانین مختلف ؛ کارمند نمونه شدن اون هم با انتخاب خودشون کار آسونی نیست . باید از کسانی که اینجا کار میکنن بپرسین که سال اول کارمند نمونه شدن چقدراتفاق مهمی میتونه باشه .من به آقای شوهرم بسی افتخار می کنم .. اصلا" شادانم یه وضعی ها .
پی نوشت1 : خانوم بارانی ؛ از شما و همسرتون ممنونم .
پی نوشت 2: این آقای شوهر کم از خودش متشکر بود .از پریشب تا حالا باید یه سری به خودش احترام بذاریم ؛ یه سری به لوحش !
سال اول دبستانم خانوم معلممون گفته کاردستی درست کنیم .دسته های ده تایی چوب کبریت که باید روی یه مقوای سفید می چسبوندیمشون و زیرشون می نوشتیم بسته ده تایی ؛ بیست تایی و....یادم رفته به بابا بگم برام درستش کنه .(همه کار دستی ها و روزنامه دیواریهای سال های بعد من رو بابام درست کرد اون موقع ها یه چیزهای بود مثل ورق رادیولوژی که همه حروف روش بود و می تونستیم بزاریمش روی مقوا و با مداد روش بکشیم تا اون حروف روی مقوا چاپ بشه ؛بابام کلی هم سلیقه به خرج میداد و کلی ماژیک و مداد رنگی داشت که هرجا اشتباه شد فوری تبدیلشون کنه به گل ! گاهی هم جوش می آورد و می گفت باز مدرسه یه چیزی خواست و تو "جیرت" شدی ؟( جیرت اصطلاح بابا است که به کسی گفته می شه که داوطلبانه دستش رو توی کلاس قبل از دیگران بلند می کنه تا چیزهایی که مدرسه احتیاج داره رو تهیه کنه! از سطل آشغال برای کلاس بگیر تا ویدیو برای کتابخونه !) )من یادم رفته به بابا بگم . ترسیدم. معلمم بالای سرم ایستاده ؛ امروز مهربون نیست . قلبم تند تند میزنه .داره حالم به هم می خوره به معلممون می گم بابام گفته بچه ها نباید به کبریت دست بزنن! اما نمی گم که ربطی به این جریان نداره .خانوم معلممون عصبانی میگه همین الان میرم زنگ بزنم به بابات ببینم راست میگی یا نه .من هیچی نمیگم . سرم درد می گیره ؛حالم داره به هم میخوره . قلبم تند تند میزنه؛ دلم میخواد غش کنم شاید ولم کنه .به خودم فشار می آرم.غش نمی کنم .فکر می کنم فرار کنم . انگشتای کوچولوم جلوی چشمم تار میشه پلک میزنم و اشک هام دونه دونه میریزه. معلممون میره از کلاس بیرون و نمی فهمم چقدر می گذره که برمیگرده و میگه فردا بدون کاردستی نیا ! فردا قشنگ ترین کاردستی روی دیوار کاردستیه بابای منه .از اولش هم بابای من از بقیه مامان بابا ها باسلیقه تر بود . هیچ وقت نفهمیدم به بابام زنگ زد یا نه .
